5487بهشت و جهنم

فرد نیکوکاری پس از مرگ از فرشته ای در خواست کرد تا بهشت و جهنم را به او نشان دهد.فرشته پذیرفت و او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف دیگ غذای بزرگی نشسته بودند.همه گرسنه،ناامید و در عذاب بودند. هرکدام قاشقی داشتند که به دیگ می رسید ولی دسته قاشقها بلندتر از بازوی آنها بود به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند.عذاب آنها وحشتناک بود ! آنگاه فرشته گفت : اکنون بهشت را به تو نشان می دهم ، سپس او را به اتاق دیگری برد که درست مانند اولی بود. دیگ غذا ... جمعی از مردم ... همان قاشق های بلند ... ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند. آن مرد گفت : نمی فهمم !!! چرا مردم در اینجا شاد هستند در حالی که در اتاق دیگر همگی بدبختند با آنکه همه چیزشان یکسان است ؟ فرشته تبسمی کرد و گفت : خیلی ساده است در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند هر کسی با قاشق غذا در دهان دیگری می گذارد چون ایمان دارد که کسی هست که در دهانش غذایی بگذارد. مهربانی مانند زنجیری طلایی است که انسان ها را به هم متصل می کند