+ فوتبالیست +

پسرکی تنها با پدرش زندگی می کرد و هر دوی آنها رابطه خیلی نزدیکی با هم داشتن با وجود اینکه پسرک همیشه روی صندلی ذخیره می نشست پدرش تشویقش می کرد.پدر حتی یک بازی را نادیده نمی گرفت.پدرش همواره به او می گفت که اگر فوتبال رو دوست نداری مجبور نیستی بازی کنی و تصمیم گیری با خودته ولی پسر عاشق فوتبال بود و توی همه تمرین ها بیشترین تلاشش رو می کرد ولی متاسفانه هنوز توی همه بازی ها روی صندلی ذخیره ها می نشست ولی پدر مهربونش همیشه اونو تشویق می کرد.دلیل اصلی اینکه نمی تونست فوتبال بازی کنه این بود که از تمامی اعضای تیم کوچیک تر بود.زمان گذاشت و بزرگ شد.تصمیم گرفت با جدیت بیشتری تمرین کنه تا به هدفش برسه و رسید ولی روز مسابقه مربی برگه ای به او داد که با خوندنش فقط سکوت کرد و رو به مربی گفت پدرم امروز فوت کرده و من از شما می خوام که اجازه بدین من بازی کنم.مربی دستی به گردن پسر انداخت و گفت لازم نیست برو و استراحت کن.پسر روی صندلی نشست و بازی رو تماشا می کرد.تیمشون داشت می باخت.ناگهان پسر از جاش بلند شدو دوان دوان به سمت رخت کن رفت لباس تیم رو به تن کرد و به وسط زمین بازی رفت و فریاد زد مربی خواهش می کنم اجازه بده تا من بازی کنم.مربی خودشو به نشنیدن زد خوب حق داشت.دوست نداشت توی این لحظات به این مهمی بدترین بازیکنش بازی رو خراب کنه! ولی پسر همچنان التماس می کرد تا بالاخره مربی راضی شد.هیچ کس باور نمی کرد که پسرک به این زیبایی بازی می کند کسی که تا به حال یک بازی هم نداشته چگونه به این زیبایی از تکنیک ها استفاده می کنه؟ تیم مخالف نمی تونستن جلوی اونو بگیرن،می گذشت،پاس می داد،جلوی حریفو می گرفت درست مثل یه ستاره.نتیجه بازی عوض شد و پسر باعث برد تیم شد. بازی تمام شد و همه اونو رو دستاشون بالا بردن.بعد از کلی شادی همه به رختکن رفتنو تنی به آب زدن.مربی وارد رختکن شد و دید پسر گوشه ای تنها نشسته به سمت او رفت و گفت: باور نمی کنم. تو بهترین بودی.بمن بگو چه اتفاقی در درون تو افتاده؟چگونه این کار رو انجام دادی؟ پسر با چشمانی پر از اشک به مربی خیره شو و گفت: شما می دونی که پدر من فوت کرد ولی آیا میدونستی که پدر من کور بود ؟ ولی این اولین باری بود که او میتونست بازی منو ببینه و من فقط می خواستم بهش بگم که من می تونم.